+ ۴۰۵
بنام خدا
پژو ۴۰۵ و پیشگیری حوادث جانبی . این نامه را در ساعت ۲:۰۵ بامداد پنجشنبه سی ام آذرماه ۱۳۸۵ توسط سایت ایران خودرو به پست الکترونیکی مدیرعامل محترم ارسال کردم.
پیگیری توسط من حسین طالبی یکی از محققین و مخترعین کشور.
پس از سه ماه تحقیق و بررسی در مورد اتومبیل پژو ۴۰۵ وبازدید خودروهای سانحه دیده،اعم از تصادفی و آتش گرفته موفق به شناسایی نقاط خطرآفرین خودرو پژو شده ام.
با توجه به مشکلاتی که پژو ۴۰۵ به بار آورده ، متاسفانه خسارتهای جانی دلخراش و گریز ناپذیر آن موجب نگرانی و استرس افکار عمومی گردیده است که در جراید و رسانه های صوتی تصویری بازتاب وسیعی پیدا کرده است.
با تمام تلاشها و پیگیریهای مستمر کارشناسان و مهندسان محترم ایران خودرو ،هنوز موفق به کشف معایب نگردیده اند.
من پس از بررسیهای انجام شده شخصی ام ،آن معایب را شناسایی ودر اولین فرصت با روابط عمومی ایران خودرو حدودأ ساعت ۱۴ روز سه شنبه ۲۹/۹/۱۳۸۵ با تلفن ۴۸۹۰ تماس گرفته و موضوع را در میان گذاشتم.ابتدا به آقای****وصل کردند،ضمن در میان گذاشتن موضوع ،به آقای مهندس****وصل کردند و ایشان هم مانند آقای **** پرسیدند چه فرمایشی دارید؟ من همان توضیحات قبلی را با ایشان در میان گذاشتم و تاکید کردم که فقط با مدیر عامل آقای مهندس منطقی صحبت میکنم و بس.
ایشان باز وصل کردند به آقای *****وسناریو دوباره تکرار شد. آقای **** فرمودند: آقای منطقی وقت ندارند برای هر تلفنی که میشود صحبت کنند،ایشان بیکار نیستند.شما با آقای فلانی صحبت کنید.
من از ادامه مکالمه های پی در پی و پشت خط ماندنهای متوالی خودداری کرده واز آقای **** خواهش کردم که شماره تلفنم را به مسؤلین محترم ایران خودرو داده تا با من جهت بررسی معایب پژو۴۰۵ هر چه سریعتر تماس بگیرند.
تا این لحظه ساعت۱:۲۵ بامداد پنجشنبه۳۰/۹/۱۳۸۵ هیچگونه تماسی با من نگرفته اند.لازم به توضیح است که موبایل من شبانه روز روشن وهمیشه در دسترس میباشد.
انشالله که هرچه زودتر معایب پژو برطرف شود یا توسط من و یا هر فرد متفکر و اندیشمند دیگری،انشالله
مخترع ایرانی حسین طالبی
+ فریاد خرما
داستان بسته بندی۲ { نشریه وزین خوشه شماره بیست و نهم مهر ماه }۱۳۸۵
کاری از : حسین طالبی
فریاد خرما
وقتی چشمانم برای اولین بار باز شد خود را بر بالای مادر درخت بلندی یافتم که مهربانی و عطوفتش را در تمام وجودم حس می کردم، مادر درختی که بقا و انرژی غیر قابل تصوری را به وجود من تزریق می کرد. آهسته، نجواهایی در گوشم می پیچید بدون آنکه آنها را ببینم. از ترس کمی رنگم پرید، چیزهایی در ذهنم شکل می گرفت، نمی دانستم که چکار باید بکنم مادر درخت متوجه شد و نوازشم کرد و گفت خرمای عزیزم، این قیل و قال و نواهایی که می شنوی اسمش صدا است هرچیزی در دنیا یک صدایی دارد، آنچه را که میبینی و یا نمی بینی توسط صدا هم می توان آن را فهمید تو هم می توانی هرچه را که بخواهی صدا بزنی و با دوستان و آشنایان اختلاط کنی بگویی و بخندی و از زندگی لذت ببری و یا طلب چیزی را بکنی، من از حرفهای مادر درخت فقط قسمت آخرش را فهمیدم که اگر چیزی خواستم با صدا آن را طلب کنم، به مادر درخت گفتم مادر من شبنم می خواهم خیلی تشنه ام شده، مادر درخت گفت فرزند عزیزم کمی تحمل داشته باش الان خورشید خانوم داره ما را نگاه می کنه همینکه سرش را برگرداند، شبنم می آید و تو صدایش کن، من چشم از خورشید خانم برنمی داشتم و منتظر شدم تا سرش را به طرف دیگر برگرداند، همینطور که به خورشید خانم نگاه می کردم به مادر درخت گفتم مادر این لباس که تنم کردی کمی برایم تنگ شده از صبح تا به حال چند بار آنرا فشار دادم و گشادش کردم خسته شدم چقدر لباسم تنگه، مادر گفت خرمای خوبم کمی طاقت داشته باش تا لباست را بزرگتر کنم مگه نمی بینی باد چطور می خواهد تو را از من جدا کند، اینقدر بهانه نگیر بگذار به بقیه بچه ها برسم، تو هم کمی پاهایت را بکش، هم ورزش کن هم نرمش تا لباست جا باز کند منهم کمکت می کنم، در همین حال و احوال بودیم که اون پائین ها صداهایی آمد از مادر درخت پرسیدم مادر اینا چیه، مادرم گفت آنها باغبان مهربان و همسرش هستند اونا آدمیزاد هستند و مثل ما خانواده دارند، باغبان ما مرد بسیار خوب و مهربانی است همه ماها را مانند فرزندان خودش دوست می دارد، برایمان آواز می خواند، نی میزند، با ماها صحبت و درد دل می کند. آن چیزی را که می بینی دستش است بیل است با آن به ما آب و غذا می دهد خیلی آدم مهربان و خوبی است. خرما جان اطراف را خوب نگاه کن، اون منظره زیبای دور دست را تماشا کن تا من به بقیه کارهایم برسم، اینقدر از من سوال نکن. من به پائین نگاه کردم باغبان و زنش آمدند کنار مادر درخت نشستند زن باغبان گفت امروز خیلی خسته شدی، کمی نان و پنیر برایت درست کنم، باغبان گفت نه تو فکر جهاز هانیه هستم، آخر تابستان می ره خانه شوهر، اگر لطف خدا باشد، این درخت خرما و چند تا نخل دیگر ما را پیش خانواده شوهر هانیه و اهالی ده روسفید می کنن. از مادرم پرسیدم مادر ما چه کار به زندگی باغبان و زنش داریم؟.مادر درخت گفت خرما خانوم وقتی که تو و بقیه بچه ها خوب بزرگ شدین و رشد کردید، خرمای خوبی می شوید که هم برای من و هم برای باغبان افتخار بزرگی است، شما سعی کنید تا می توانید سالم و تندرست رشد کنید و سرشار از ویتامین ها شوید نکنه بازیگوشی کنید و از رشد و نمو خوب غافل بشید و من را پیش این باغبان مهربون شرمنده کنید حواستون را خوب جمع کنید اونی بشید که من می خوام، خرمای درشت و سالم از عسل شیرین تر، از آب پاک و گوارای چشمه سفید ده، سالم تر، از کوه بزرگ ده بالایی قوی تر، از برگ های باغ نارنجستان لطیف تر و نرمتر، از بچه های درخت گلابی شهر آفتاب آبدارتر و خوشمزه تر، تمام بچه های من باید اینگونه باشند، خرما جانهای من ما دربین تمام نخلستان های دنیا، باید تک و یکی یک دانه باشیم بدن های قوی، رنگ ها باز و روشن، شاداب، پوست ها مقاوم و نفوذ ناپذیر، طعم ها عالی عالی، بچه ها همه فهمیدید همگی فریاد زدیم بله، مادر درخت گفت خوب بچه های خوبم من می خوام کمی بخوابم سرو صدا نکنید این قدر هم وول نخورید و ما به احترام مادر همگی ساکت شدیم تا مادر کمی استراحت کنه چندین روز و هفته گذشت چه ماجراها در این مدت بر ما گذشت بماند اگر فرصتی بعدها پیدا شد برایتان تعریف می کنم. در این مدت هر روز صبح زود ما با شبنم خودمان را می شستیم بعد منتظر باد کوه ده بالا می شدیم تا خودمان را خشک و لباسمان را هم یک برسی بزنیم تا آفت و یا ویروسی از طریق آن وارد بدنمان نشود این کارها برایمان خیلی مهم بود. با شبنم می توانستیم کنار بیاییم و شاید به چند ساعت هم می کشید ولی باد کوه ده بالا خیلی غرغرو بود و وقت نداشت تا می آمد می خواست برود ما باید سریع کارمان را انجام می دادیم اصلا حوصله نداشت همش نق می زد که وقت ندارم وقت ندارم، دارم میرم، دارم میرم گاهی اوقات آنقدر هولمان می کرد که نمی رسیدیم همه بدنمان را برس بزنیم. همیشه حرفهای مادر درخت حلقه ی گوشمان بود . ما سعی می کردیم آنها را مو به مو انجام دهیم در عوض ما هم روز بروز به آنچه مادر درخت می خواست نزدیک و نزدیک تر و بزرگتر می شدیم. یک روز صبح باغبان مهربان به همراه پسرش و دو نفر دیگر آمدند، باغبان مهربان گفت راستیاتش امسال قصد فروش همه شان رانداشتم خرماهام خیلی خوب شدن، بعضی چقدر قشنگ و سلامت هستن و خلاصه از ما حسابی تعریف کرد و ما هم خیلی خوشمان می آمد و راستیاتش کمی هم به خودمان مغرور شدیم البته باغبان همه ویژگی های ما را نگفت ما خیلی چیزها داشتیم که شاید باغبان مهربان از آن خبر هم نداشت، باغبان گفت اگر به خاطر جهاز دخترم نبود همه شان را نمی فروختیم خیرش را ببینی، خدا برکت بده به مال شما، انشاء الله که کرور کرور نصیبتان کند، آنگاه رو کرد به پسرش و خرما تپل را که کنار من بود نشان داد گفت جاسم برو اون خرما را بچین و بیار جاسم مانند پرنده ای از مادر درخت بالا آمد و خرما تپل را در میان دستان مهربانش گرفت و آرام آرام پائین آورد و تحویل پدر داد. باغبان خرما تپل را به آرامی ناز کرد و نوک انگشتش گرفت و به آن دو نفر گفت این خرما را می بینی چقدر شاداب و درشت و سلامت است، برایش خیلی زحمت کشیدیم تا به اینجا رسیده ، اگه درست و خوب بهش برسی هر یک دانه خرما یک دلار بهت می رسونه به شرطی که عقلت برسه و بدونی چیکار کنی و خرما تپل را به آن دو نفر داد تا آن را مزه کنند، ما همگی دهانمان آب افتاده بود و می گفتیم خوش بحالش چه کیفی می کنه کاشکی ما به جای خرما تپل بودیم! من از مادر درخت پرسیدم مادر چطور ممکنه که برای هر کدام از ماها یک دلار پول بدن؟ مادر درخت گفت اگر اون طور که باغبان مهربون نظرشه، اینها بهش عمل کنند شماها به سفر خیلی خوب و پرماجرا و قشنگی می روید، به شرطی که بلایی را که سر زعفران کوه طلایی آوردند سر شما نیاورند. شما به اروپا، آفریقا و خیلی جاهای دیدنی دیگر می روید به شهرهایی مثل پاریس، رم، هامبورگ، هاوایی و ... می روید من خیلی شهر ونیز را دوست دارم کاشکی می توانستم آنجا را ببینم ولی پاهایم به این جا بند است می گویند پاریس هم قشنگ است مغازه های خیلی بزرگ و با ارزشی دارد، آه خدای من فروشگاه های اسپانیا را که دیگه نگو، از شهرهای زیبای هلند خیلی تعریف می کنند می گویند فروشگاه های گرانقیمت و قشنگی دارد. صحبت های مادر درخت همه ما را به وجد آورد همانطور که در ابتدا گوش به حرفهایش دادیم و خرماهای سرحال و شاداب و سلامت و زرنگی شدیم آرزو کردیم که لااقل هرخوشه مان به یکی از این شهرها سفر کند و آنجا ها را ببینیم. من دوست داشتم به دورترین ، زیباترین و گرانترین شهرهای بزرگ دنیا سفر کنم. بالاخره روز موعود فرا رسید و ما خودمان را برای یک سفر پرماجرا و دیدنی آماده کردیم، کارگران آمدند و همگی ما را از مادر درخت جدا کردند سپس به گوشه ای روی هم ریختند، مادر درخت در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود به آرامی از ما خداحافظی می کرد و ما به او دست تکان می دادیم و از دور فریاد می زدیم: مادر درخت خیالت راحت باشد ما به سفرهای قشنگی که باغبان و تو آرزویش را داشتی خواهیم رفت. ما لیاقت خرمای ایرانی را به تمام جهانیان ثابت خواهیم کرد ما خودمان را به بچه های خوب دنیا طوری معرفی می کنیم که همیشه مزه خرمای ایرانی در دهانشان به یادگار بماند. مادر خیالت راحت باشه ما به وظیفه خود عمل خواهیم کرد و مادر درخت از دور باران گل بوسه برایمان می فرستاد.در همین احوال بودیم که یکی از خرماها فریاد زد همگی سراتون پائین ، بچسبین به هم دستاتون از هم باز نشه، آفت آفت، و ما همگی سرامون را آوردیم پائین و چسبیدیم به هم، باد کوه قرمز از روی سرمان به سرعت رد شد و ما یک نفس راحتی کشیدیم. خیلی دیرمان می شد تا ما را ببرند. چند روزی گذشت، من بدنم خیلی عرق کرده بود، لباسهایم به تنم می چسبید و اصلا نمی توانستم خوب بخوابم ، بدنم هم کمی داشت بو می گرفت.خلاصه بعد از چند روز آمدند و ما را بردند چند ساعتی در راه بودیم، تا دلت می خواست گرد و خاک و دود، پشه های موذی و زنبورهای بدجنس که ما رامرتب نیش می زدند، جاتون خالی! خدا نصیب کافر نکنه، پدرمون در آمد، بالاخره رسیدیم. ما را داخل سالن خنکی بردند. آقایی با صدای بلند گفت: همه شان را این جا بریزید و خوب ضدعفونی کنید. ما از کلمه ضدعفونی خیلی خوشمان آمد همگی هورا کشیدیم و یک صدا گفتیم آخ جون ضد عفونی، ضد عفونی. همه ما را ریختند روی هم و در را بستند. همه جا تاریک و سرد بود ولی ما به عشق ضد عفونی و صحبت های باغبان مهربان و وعده های قشنگ مادر ، به خودمان امیدوار بودیم. الان که این فریاد نامه را می نویسم نمی دانم چند روز و یا چند ماه است که ما این جا هستیم سردمان است. هرچند وقتی می آیند فقط یک نوبت آن هم خیلی کم ضد عفونی می کنند. بدنمان سرد و سفت شده است بعضی از قسمتهای لباسمان پاره شده کمی از انرژی ما تقلیل یافته رنگمان یک مقداری کبود و کدر شده، نمی دانیم که آیا هنوز خوشمزه ایم یا نه، منکه خیلی تشنه هستم این جا از شبنم خبری نیست، می گویند دیگر شبنم برایمان ضرر دارد ولی خیلی دلم شبنم می خواهد ، ما همگی به هم چسبیده ایم کمی شکل و قیافه ی من عوض شده، هسته داخل شکمم هی غر می زنه که مواظب آفت ها باشم، خلاصه یواش یواش داریم نا امید می شیم، دیگر حوصله مان به سر رسیده، به یاد صحبت های مادرم افتادم که: می توانم هرچه را بخواهم با صدا به دست آورم اما صدا کافی نیست می خواهم فریاد بزنم که من خرمای تپل خوزستانم، من استعمران و سایرم، من زاهدی و گنتارم، من خرمای شیرین و دلچسب هرمزگانم، داد بزنم و بگویم پیارم و خاصویی ام، من تنگستانی ام، من خرمای بوشهرم، من شاهانی و کبکاب و شهابی ام، من خرمای مقوی و شیرین فارس هستم، من از کرمان و سیستان و بلوچستان می آیم،ربی و مضافتی ام، فریاد و فریاد من خرمای ایران هستم، آیا کسی صدای فریاد مرا می شنود یک کاری برایمان بکنید، بدادمان برسید خدایا تو فریادمان را به گوش آنان که دلسوز خرمای ایرانند برسان تا کاری کنند آمین .
خرمای ایرانی شانزدهم شهریور هشتاد و پنج
حسین طالبی
ادامه دارد. . . .

